هرگز به دستش ساعت نمي بست
روزي از او پرسيدم
پس چه گونه است
که هميشه سر ساعت به وعده مي آيي؟
گفت:
ساعت را از خورشيد ميپرسم
پرسيدم:
روزهاي باراني چه طور؟
گفت:
روزهاي باراني
همه ي ساعت ها ساعت عشق است!
-راست مي گفت
يادم آمد که روزهاي باراني
او هميشه خيس بود
نويسنده: هانا مورخ: پنجشنبه هجدهم مهر 1387 در ساعت: 18:27